کسی چه میداند من چه دیده ام، چه کشیده ام و چه شنیده ام، که نوشتن شده سهم من از زندگی، کسی چه میداند این دستها در هجوم این واژه ها گاهی خُــرد میشوند، و توان کشیدن این همه واژه رو ندارند، کسی چه میداند من برای ریختن اینهمه احساس توی این واژه ها چه دردهای رو که تحمل نمی کنم، کسی چه میداند که پشت این همه واژه چه عالمی است، کسی چه میداند که من چقدر ناز این واژه ها را کشیده ام تا بتوانم دردم را به تصویر بکشم... هیچ کس ... هیچ چیز نمیداند ... ...................................
کاشکی تو رو سرنوشت ازم نگیره می ترسه دلم بعد رفتنت بمیره
اگه خاطره هام یادم میارن تو رو لاآقل از تو خاطره هام نرو
کی مث من واسه تو قلب شکستش می زنه ؟ آخه کی واسه تو مث منه ؟
بمون دل فقط به بودنت خوشه من و فکر رفتن تو می کشه لحظه هام تباهه بی تو زندگیم سیاه بی تو نمی تونم
...................................
و اما عشق سالهاست که ازت پرسیدم اما جوابم فقط سکوتت بود عشق اما ندارد عشق رازیست سر به مهر نامه باز نشدنی که دارای پیامیست بدون آنکه گفته شود یاد گرفتم کمتر بپرسم کمتر بدانم که چیست اما میدانم که عشق تنها مجرمی است که بدون آنکه مجازاتی برایش باشد هر روز هر ثانیه هر دقیقه قربانی تازه میگیرد و لبخند تنها همدردیش است و بس
...................................
گاه یک لبخند انقدر عمیق میشود که گریه می کنیم گاه یک نغمه انقدر دست نیافتنی میشود که با ان زندگی می کنیم گاه یک نگاه انچنان سنگین میشود چشمانمان رهایش نمی کند گاه یک عشق انقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم
...................................
رویای با تو بودن را نمی توان نوشت نمی توان گفت و حتی نمیتوان سرود با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتند و...و من همچون غربت زدای در اغوش بی کران دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم و می مانم تا ابد وتا وقتی که شبنم زلال احساست زنگار غم را از وجودم بشوید بانوی دریای من... کاش قلب وسعت می گرفت شمع با پروانه الفت می گرفت کاش توی جاده های زندگی خنده هم از گریه سبقت می گرفت.